Tuesday, May 5, 2009

مهمان ناخوانده

احساس عجيبي داشتم. يه جورايي خجالت مي كشيدم و معذب بودم. از طرفي مي ترسيدم از نگاه هاي سرزنش آميزشون . راستش مدتي بود كه يواشكي داشتم به حرفاشون گوش مي دادم . نه از اونم بالاتر ، توي زندگيشون سرك مي كشيدم . آخه زندگي خودم يه چند وقتي بود خيلي يك نواخت و حوصله سر برنده شده بود
توي همين سرك كشيدن ها بود كه ناغافل فهميدم قرار يه نشست دوستانه رو گذاشتند اونهم كجا توي يه كافه درست نزديك محل كار من خيلي به خودم نهيب زدم كه بابا تاحالاشم تو زيادي فضولي كردي هر چي گفتن خوندي توي هر كاري كه كردن سرك كشيدي ديگه بسه ولي باز هم وسوسه شدم . پيش خودم گفتم ميرم و از دور تماشاشون مي كنم . يعني مي خواستم اصلا خودمو نشون ندم
خيلي بي سر و صدا آمدم و نشستم روي يه ميز كوچك كنار پنجره كه ديدم يه خانم خوش تيپ آمدو روي يه ميز بزرگ نشست. از حالت انتظارش حدس زدم بايد يكي از بچه ها باشه ولي نمي دونستم دقيقا كيه . يه كم فكر كردم و به رفتارش دقت كردم . ديدم قيافه جديش به مهندسا مي خوره. تازه چون اولين نفر بود گفتم لابد كسيه كه قرار را گذاشته. پس تقريبا يقين كردم كه اون خانم خوش تيپه جينا است
كم كم بقيه هم آمدند. من خيلي ها رو نمي شناختم اما خوب يه چند تايي هم بودند كه حدس مي زدم قبلا زاغ سياهشون رو چوب زدم. قديس رو كه تا اومد شناختم . اصلا احتياجي به فكر كردن هم نداشت
وقتي همه آمدند و ديدم كه مشغول حرف زدن شدند ، دلم پر كشيد كه منم بپرم وسط جمعشون و بگم سلام من بعضي از شما رو مي شناسم ، مي دونم براي چي اينجا جمع شدين به خدا منم خيلي تنهام تو رو خدا قبول كنين كه منم با شما دوست بشم
از اين فكر آخري يه كم ناراخت شدم. احساس كردم يه جوري دارم گدايي محبت مي كنم ولي گفتم عيبي نداره يهو ياد داستان شازده كوچولو افتادم كه اون همه راه آمده بود تا دوست پيدا كنه .براي همين هم از سر جام پا شدم
با لباس سر كار يه كمكي رسمي به نظر مي رسيدم كه براي محيط كافه توي ذوق مي زد. از صداي كفشهايم جينا با كلافگي به سمتم برگشت. يه كمي جا خوردم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم. ولي سريع به خودم آمدم. كيف لپ تاپم رو روي دوشم انداختم وآمدم جلو و گفتم سلام بچه ها ، من ساناز هستم. مهمان ناخوانده نمي خواهيد؟
پي نوشت : از فونت بد عذرخواهي مي كنم

Thursday, April 23, 2009

پيري

به نظر من پيري فقط به چروك زير چشم و موي سفيد و عدد توي شناسنامه نيست. به نظر من تجربيات و خاطرات گاهي چنان تركهايي روي قلب تو مي گذارند كه حتي گذشت ساليان هم نمي تونه كامل پرشون كنه
همين جاي اين تركها هست كه مثل چين هاي پوستي باعث مي شه قلبت چروكيده بشه و كلا احساس پيري كني . حالاهرچه قدر كه زودتر شروع به تجربه كردن كرده باشي ، زودتر به پيري مي رسي
من اينو وجدان كردم ، باور كن

Tuesday, April 21, 2009

يادداشت هاي پراكنده

1- راستش از ديروز يه حس غريبي داشتم. از اول سال جديد شمسي ، تعطيلات آخر هفته در محل كار من از پنجشنبه و جمعه ، به جمعه و شنبه تغيير پيداكرده. الان نمي خوام براتون بگم كه كلا با اين موضوع موافقم يا نه. علت اينكه اين موضوع رو بهتون گفتم اين بود كه ديروز يكشنبه و در واقع اولين روز كاري من در هفته جديد محسوب مي شد. پس مي تونين حدس بزنين كه كلا زياد سرحال نبودم و اصلا حوصله كار كردن نداشتم. البته راستشو بخواين كار خاصي هم نداشتم. تا حالا هزار تا كار انجام شده ام داره روي ميز آقاي رييس خاك مي خوره تا بلكه وقت كنه نظري بهشون بندازه و تاييد نهايي رو بده براي انجام بقيه مراحل. البته چندان بدم نيست ، چون حالا حالاها براي كار جديد سراغم نمي ياد. خلاصه بعد از يك كم چرخيدن توي اي - ميل هايم ، رفتم سراغ يك وبلاگ كه خيلي تصادفي پيداش كردم و اين روزا هر از گاهي بهش سر مي زنم. همين جوري از روي نظرات ، خودم رو سپردم به هزار توي وبلاگ هاي محتلف. يك آن به خودم اومدم ديدم ساعت 4:30 عصره و وقت رفتن شده. حس و حال غريبي داشتم. ديروز به خيلي جاها سر زدم ، كه خيلي هم با هم متفاوت بودند ، ولي همشون به نظرم توي يك چيزي مشترك آمدند و اون هم حس غريب آدم بودنه! يك جوري احساس كردم هممون دردهاي مشترك و تا حدي احساسات مشترك داريم.

2- توي همين وبگردي ديروز ، فهميدم كه ماها شانسي زنده ايم. اينو قبلا هم مي گفتم ولي ديروز مطالبي خوندم كه واقعا وحشت زده ترم كرد. منظورم سيستم مزخرف ( اليته به معناي عام و نه در مقام زر اندود چنانكه در ادبيات آمده ) پزشكي ايرانه كه جاي هيچگونه دفاعي نميگذاره. اشتباه نكنين ، منظورم س ي س ت م است و نه خود پزشكان. دقيقا خود سيستم!!!

3- هميشه به نظرم مادر بودن آدمو از همه احساسات زن بودنش جدا ميكرد. ديروز فهميدم اينجوري نيست. ميشه هميشه يك زن بود با همه هيجانات و احساسات زنانگي و در عين حال مادر هم بود. اليته قبلا همين حس رو راجع به سن و ازدواج و خيلي چيزهاي ديگه هم داشتم. ولي با نزديك شدن خودم به هر مرحله ديدم كاملا در اشتباه بودم.

4- خلاصه ديروز از خيلي چيزا حالم بد بود. هم بد بود و هم نبود. در واقع از اون حالهايي داشتم كه مي خواستم بشينم يه جا و ساعتها گريه كنم، همينجوري بي دليل. اينكه مي گم نمي دونم خوب بودم يا بد مال اينه كه اين حس خودمو دوست دارم . يه جوري انگار لخت لخت جلوي خودم مي ايستم و به خودم زل مي زنم. البته اين رو هم بگم كه اينجور مواقع نسبت به آدهاي دور و برم و حرفهايشون خيلي تحريك پذيرتر مي شم. همين هم باعث شد تا يك دعواي حسابي با يكي بكنم. البته متاسفانه اصلا هم پشيمان نيستم ، حتي همين الان. اگرچه اقرار مي كنم كه مستحق شنيدن آن همه داد و هوار من نبود ولي خب تا اون باشه كه بفهمه بابا منم آدمم و گاهي حوصله ندارم.

5- امروز خيلي اتفاقي فهميدم كه باباي يكي از دوستان سابق و دشمنان فعليم بر اثر سرطان فوت كرده. البته حساب اين بابا كاملا از فرزندش جدا بود و من خيلي بهش ارادت داشتم. واقعا ناراحت شدم. يك آن تمام خاطرات اون دوره اومد توي سرم. حتي دلم براي اون روزها تنگ شد. روزهاي تنبل دانشجويي با يه عالم ايده هاي آرماني و اميدهاي دست نيافتني. روزهايي كه هميشه هيجان داشت. روزهاي سبزي پلو با ماهي ، روزهاي از كلاس زدن ها و گپ زدن ها و شعر خواندن ها با همين آقايي كه الان ديگه زنده نيست. روزهاي حميد مصدق ،‌باغ دماوند، ميني بوس سواري ، نان بربري ، شميم و مرواريد، بام تهران ، خانه عمو و.... آخ كه يادش بخير

Sunday, April 5, 2009

درد بي دردي

امروز اولين روزه كه بعد از سه هفته تعطيلي دوباره آمدم سر كار و به اصطلاح روز از نو و روزي از نو ولي امسال انگار با هرسال فرق مي كنه توي اين پنج سالي كه به طور تمام وقت كار مي كنم يعني درست بعد از فارغ التحصيليم هميشه اولين روز كاري بعد از عيد كمي كسل بود و بيشتر خواب آلود ولي انگار يه جور هيجان پنهاني همراهم بود هيجان اينكه دوباره ببينم و ديده بشم اينكه برم جلو جلو بزنم تشويق بشم غر بزنم خسته بشم نفس تازه كنم و دوباره پاشم
ولي امسال امسال خيلي فرق داشت اول اينكه نميدونم چه حكمتيه كه هرچه آدم بزرگتر مي شه اگه نخوام بگم پيرتر كه بعضي ها بگن اين حرفها هنوز برايت زوده آره هرچي آدم بزرگتر مي شه انگار فاصله سالها براش كمتر و كمتر مي شه منظورم فقط اين نيست كه بگم زمان خيلي زود مي گذره منظورم اينه كه حتي احساسات آدم هم در عرض يك سال آنقدر برايش ملموس هستند كه ميشه گفت تنها چند ساعت از بروزشون مي گذره نميدونم براي همه اينطوره يا نه ولي براي من كه اين موضوع سال به سال محسوس تر مي شه مثلا بهتون بگم دقيقا يادمه كه در روز چهاردهم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هفت هجري شمسي اينجانب در گوشه اي از ايران كهن كنج يك خونه پاي كوهي از كوه هاي سبز البرز توي شمرون قديمي نشسته بودم و خيال يه خونه كوچيك رو كنار آبهاي خليج فار س يا عرب يا هركوفتي كه هست داشتم و خيلي هم سر كيف بودم با كمي دلهره كه معمولا براي هررخداد جديد سراغم مي آيد از آن نوع دلهره ها كه عاشقشم حتي الانم كه دارم راجع بهش منويسم يه لحظسه حسش كردم
حالا مي آيم به يكسال بعد درست همون روز كذايي در سنه يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت وقتي من اينبار بيست و هفت ساله هنوزم تو همون شمرون خاطراتي اينبار نمي دونم كه حتي خيال چي رو دارم هنوزم تو دلم يك حسي هست ولي اينبار دلزدگي از خودم از تو از كارم از خونه از دوست از دشمن از غريبه از همه چيز هيچ چيز سرجاي خودش نيست و از همه بدتر من سر جاي خودش نيست كجاست اون مني كه فكر مي كرد خواستن توانستن است و سرمست بود از اينكه تو زندگي به هرچي خواسته رسيده من دلزده من تنها من خسته من سردرگم مونده كه با خودش با زندگيش چي كار كنه و چقدر مهوع كه دور و برياش نمي فهمن كه اون چقدر تهي شده و چقدر بوي تعفن ماندگي و پوسيدگي مي ده و هرلحظه بيشتر از بوي خودش حالش به هم مي خوره و از بقيه كه استفراغ هاي اونو مي بلعند براي اينكه نشون بدن دوستش دارن
دوستش دارند چه خنده دار دوستت دارم دوستم داري ديگه تحمل اين بازي مسخره رو ندارم كه تويش انگار مثل بازي يه مرغ دارم روزهاي بچگي دوست داشتن رو بايد شمرد و برايش دليل آورد تازه اون هم وقتي كه هيچي نيست و بعد مثل بازي پانتوميم با شكلكهاي مسخره سعي كني به طرف بفهموني كه موضوع بازي عشق است
در هر حال چه با حس خوب چه با حس بد دنيا داره مي چرخه و بايد باهاش چرخيد تا پرتت نكرده توي ناكجا آباد
حداقل اينومي دونم كه هنوز آمدگي نيست شدن رو ندارم

Saturday, October 13, 2007

چرند و پرند

یادم نیست دقیقا سال چندم بودم اصلا نمی دونم دبیرستان بودم یا راهنمایی ولی یک بار سر کلاس ادبیات حرف از "مهملات" شد همون معلم ادبیاتی که اصلا یادم نیست کی بود گفت در فارسی کلماتی هستند که گاهی آنها را به ضرورت وزن و آهنگ در ادامه کلماتمون می یاریم و اصلا معنی خاصی ندارند مثلا کتاب متاب یا همین چرند و پرند حالا بگذریم که چرند و پرند اسم یک روزنامه هم بوده ولی امروز این کلمه برای من یک مفهوم دیگه پیدا کرده که هردو قسمتش هم معنی داره مفهومی که اونو از دسته "مهملات" خانم معلم خارج می کنه ولی افسوس که خود این مفهوم یک مهمل بزرگ است
اول کلمه چرندو بگم چند روز پیش صبح مثل همیشه کمی بی حوصله داشتم می رفتم سر کار و به عادت یک ساله اخیر به جای موسیقی سر و صدای رادیو پیام تو ماشین پخش بود خلاصه حواسم نبود که خبر چندم بود ولی یک خبرنگار با لهجه نامتعارف خبرنگاران ایرانی که عادت دارند همه کلمات فارسی رو به فتح حرف اول تلفظ کنند اعلام کرد که یک دکتر مالزیایی قصد داره به دعوت قزاقستان به فضا بره تا اینجای ماجرا هم اونقدر توجهم رو جلب نکرد هرچند جای بسی تعجب بود که خبر سفر انوشه انصاری ایرانی مدتها بعد از اعلام در سایتهای خارجی و ایمیل های زنجیره ای توسط رسانه دولتی ایران اعلام شد به هرحال خبر به اینجا ختم نشد کم کم مساله به این کشیده شد که این پزشک با مسایل دینی خاصی روبرو شده از جمله این که در فضا و در مواجهه با طلوع و غروبهای متعدد روزی چند بار باید نماز بخواند که گویا مفتی های مالزی (الحق که اسم خوبی است برای این قسم آدمها) گفتند همان هفده رکعت کافی است بی اختیار یاد صحنه هایی از فیلم مارمولک کمال تبریزی افتادم که در اون موقع چقدر به نظرم طنز جالبی بکار برده بود حالا در کمال ناباوری می دیدم که انگار این فقط یک طنز معمولی نبوده بلکه حقیقتی بوده در لابلای سایر طنزهای آن فیلم مساله دیگر این به اصطلاح پزشک این بوده که در فضا قبله به کدام جهت است گویا این آقا حتی قرنها از حضرت مولانای ما عقب تر فکر می کرده چون مولانا که فقط روی این زمین خاکی زندگی می کرده و فکر کنم سفر به فضا حتی در مخیله اش هم نمی گنجیده گفته شش جهت است این جهان قبله در او یکی مجوی خوب بگذریم خبر با به رخ کشیدن محجبه بودن اقوام آقای دکتر ما تمام شد فکر کنم تا به اینجا با مفهوم چرند آشنا شدین
حالا میریم سراغ پرند در واقع من از این کلمه یاد بازی کلاغ پر افتادم و اینکه تو عالم بچگی باید تشخیص می دادیم چی پرواز می کنه چی نه بعدها که بزرگتر شدیم کلاغ پر سمبل حرفهای گنده تری شد
امروز که اومدم روی خط تا این مطلب مسایل فضایی رو بنویسم همین جوری که داشتم فکر می کردم تا یک اسم خوبی براش پیدا کنم یک آفلاین از دوستی اومده بود که ماجراشو براتون تعریف می کنم یکهو یادم به کلاغ پر افتاد و بقیه قصه که اول مطلب اشاره کردم
آفلاین درباره خبر نه چندان جدید ولی هنوز تکان دهنده دریای خزر و سهم ما از این سفره برکت خیز بود توی این آفلاین خواسته بودن هر کسی به نحوی که می تونه اعلام کنه که با سهم پیشنهادی هشت درصدی برای استفاده از خزر مخالفه منم گفتم حالا که دریای خزر هم "پر" بذار اینجا اینو بگم هم خواسته اون بابا اجابت می شه هم اینکه مطلب بی نام من اسم و رسمی پیدا می کنه

Friday, June 8, 2007

درهم و برهم

این جمله که هیچوقت نمی تونی تو زندگی همه چیزو با هم بدست بیاری یا همه آدمها را راضی نگه داری ، جمله جدیدی نیست. فکر کنم همه تو زندگیشون یا وقتی داشتن یکی رو با نصیحت های فلسفیشون خفه می کردن یا وقتی یکی دیگه داشته با اونها این کار رو می کرده ، گفته یا شنیده باشن. تقریبا همه هم به درستی این مطلب باور دارن . اما تو عمل ، نمی شه که نمی شه! و
می دونی تازگیها فکر می کنم همه زندگیم داره تو چرخ و فلک می گذره که سرعتش داره تندتر و تندتر می شه. یعنی پیش میاد که می گم خوب انگار همه چیز داره خوب پیش می ره. این همون وقتیه که رسیدم بالای بالای چرخ و فلک. اما ، تا می خوام نفسی تازه کنم و یه دیدی به منظره های دور و بر بزنم ، یهو با سرعت زیاد هلم می دن به پایین و دوباره از نو...و
بدیش اینه که اینقدر این بالا و پایین رفتن ها تکراری شده که دیگه از مسیر هم داره حالم به هم می خوره. میدونی فرمول این روزهای زندگی من شده "محافظه کاری و ایجاد تعادل بین نیروهای متضاد زندگی از نوع اجتماعی ، خانوادگی ، احساسی و غیره" که نهایتا داره به فروپاشی کل این سیستم مزخرف که "من" نام داره می انجامد. حالا که مشکل رو گفتم ، چند گزینه راه حل هم پیشنهاد دارم که خوشحال می شم بقیه هم گزینه پیشنهادیشون رو اعلام کنن: و
حذف کامل عوامل موجودو تنفس در خلا
حذف بعضی عوامل و انحطاط در سایر موارد
حذف من به عنوان سیستم معیوب در تنیجه فرآیند آنتروپی
اعتماد به طبیعت به عنوان عامل انحطاط سیستم های ناکارآمد که می تواند به حذف عوامل و یا سیستم بیانجامد
تحمل ، تحمل و خفقان
پ.ن فعلا گزینه آخر به عنوان سهل الوصول ترین گزینه مورد اجراست ، اگرچه نتیجه آن منجر به اعمال محتوم یکی از گزینه های بالایی در آینده نزدیک می گردد. و
و

Friday, March 9, 2007

مُسكِن

يه وقتايي توزندگي پيش مي ياد كه سردردهاي روزمره امونتو مي بره ؛ سرگيجه هم بهش اضافه مي شه تا فقط آرزو كني كاش بشه از همه چيز ، حتي از بدنتم فرار كني . اونوقت يهو ، خيلي اتفاقي يه مُسكِن به دستت مي رسه كه يه چند وقتي آرومت مي كنه ؛ خيليا مي گن چند وقتش به قوت مُسكِنه مربوطه ، اما من مي گم به خودت بستگي داره كه تا حالا چقدر از اينجور چيزها استفاده كرده باشي. مي دوني هميشه ترسم اينه كه يه روز ديگه هيچ زهرماري رويم اثر نكنه
بگذريم ، خلاصه همه اينا رو گفتم كه بگم اين پاييني رو اگه امتحان نكردي ، بگير اين دفعه كه دردت اومد بنداز بالا ، برا من يه چند روزي جواب داد ، ببين برا تو هم كار مي كنه
زندگي مثل شطرنج مي مونه ؛ اگه بازي رو بلد نباشي ، همه مي خوان يادت بدن ؛ ولي اگه خوب بازي كني ، همه مي خوان تو رو شكست بدن