Wednesday, September 15, 2010
آرام گرفتي
Friday, March 19, 2010
ای دریغ از تو اگر
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
خوش به حال غنچه های نیمه باز
Sunday, February 7, 2010
دلتنگي هاي معمولي يك آدم معمولي
سلام
دلم گرفته ، نمي دونم از كجا برات بگم . مي خوام بگم ،اما راستش نمي تونم ، يعني واقعا نمي تونم ، مي خواي بدوني چه جوري نمي تونم ، الان بهت مي گم همه چيزهايي كه مي خوام بهت بگم توي ذهنم مي آيد . نه فقط چيزهايي كه مي خوام به تو بگم ، همه چيزهايي كه مي خوام بگم ،كلا بگم به همه و به تو هم ... اما بعد مي گم : خب كه چي ؟ ! حالا گيرم كه گفتي ، گيرم كه نوشتي ، گيرم كه ناليدي و گريه كردي و بقيه هم خوندن و پسنديدن و نپسنديدن و و... خب باز هم كه چي ؟ چه چيزي فرق مي كنه بين اونوقت كه بگي با حالا كه نگفتي ؟
اصلا چي مي خواستم بگم ؟ ! صب كن فكر كنم ... هيچي بابا ، حالا كه دارم فكرشو مي كنم ،مي بينيم واقعا مسخره تر از اونيه كه حتي فكرشو بكني . اما مي گم ،بهت مي گم براي اينكه بينمون حرفي نگفته نمونه ،حداقل از طرف من ، چون تو كه كلا ذات ناگفته هايي
مي خواستم بگم اين سومين باريه كه لاك ناخن هايم رو عوض مي كنم بدون اينكه تواونها روديده باشي
مي خواستم بگم كه يك چهارشنبه اي رفتم تاتر ، بدون اينكه بعدش با تو درباره اش صحبت كنم
مي خواستم بگم كه كلي خنديدم بدون اينكه با تو باشه و كلي گريه كردم براي تو اما بي تو
مي خواستم بگم كه كلي شبه كه هيجان زده صفحه ايميلم رو باز مي كنم به اميد اينكه تو هم همون موقع صفحه ايميل خودتو باز كني
مي خواستم بگم كه ديدي سلينجر هم رفت و هولدن رو تنها گذاشت ؟
مي خواستم بگم كاش براي يه بار هم كه شده شازده كوچولو رو مي خوندي ، كه اگه مي خوندي مي تونستم بهت بگم يعني چي وقتي شرايط عوض مي شه ولي دستورها عوض نمي شه
مي خواستم بهت بگم چقدر دلم براي ديدن اسمت روي صفحه موبايلم تنگ شده
مي خواستم بهت بگم كه همين امروز يه جايي به كلمه كتابناك رسيدم و يهو دلم برات پر كشيد
مي خواستم بهت بگم كه " حرف ما بسيار و وقت ما اندك و آسمان هم كه باراني است"، پس بيا حرف بزنيم
مي خواستم بهت بگم كه هرچي بيشتر فكر مي كنم ،كمتر مي فهمم كه بايد با تو چي كار مي كردم
مي خواستم بهت بگم كه وقتي نه سال پيش يك بار تو رو ديدم و ديگه نديدمت ، همونقدر به نظرم عجيب اومدي كه الان بعد از اينكه نه ماه بهم زنگ زدي و بهت زنگ زدم و اومدم و اومدي و بعد ديگه نيومدي
مي خواستم بهت بگم كه چقدر باهات راحت بودم وقتي با هم راه مي رفتيم و زمين و زمان و هرچي توي اونه رو نقد مي كرديم و چقدر سخت و دور بودي وقتي مي خواستيم از خودمون بگيم
مي خواستم بهت بگم كه با من بودي و نبودي يعني دور بودي
مي خواستم بهت بگم كه تيشه برداشتم كه بيستون بينمون رو بكنم تا صداتو از نزديك تر بشنوم ، اما نمي دونستم كه ريشه ما توي دل همين بيستون بود
پس كندم كلا از ريشه چون هيچ نهالي توي سنگ دوام زيادي نمي آره
اگه نمي كندم ، خشك مي شديم ،مي پوسيديم هرچند شايد چند صباحي ديرتر
راستي ،اگه بودي بهت مي گفتم كه ديدي بالاخره تونستم... حتي يك كلمه هم انگليسي نيست. اين همه باهات حرف زدم ، همش به فارسي، كاشكي بودي
Wednesday, August 5, 2009
شرمنده
اين روزها شرمندگي بيشترين حالتي است كه عميقا حسش مي كنم. چون
شرمنده ام از اينكه مي ترسم. مي ترسم براي تو ، براي خودم ، براي خواهرم ، براي كشورم ، براي آينده ام و خلاصه براي مختصر آرامش و آسايشم
شرمنده ام از اينكه تو رو مردم خطاب مي كنم ، بهت احسنت مي گم ولي جرات ندارم خودم رو بگذارم در كنارت
شرمنده ام از اينكه بي پروا مي خواهم دوستم بدارند
شرمنده ام از اينكه وقتي از زنگ زدن كسي خوشحالم ، بي دليل قهقهه مي زنم و جوابي ندارم وقتي طرف ازم سوال مي كنه : چرا بيخودي اينقدر مي خندي ؟
شرمنده ام كه دوست دارم اعتقاد داشته باشم: كسي مي آيد ، كسي كه مثل هيچكس نيست
شرمنده ام كه هستم ولي نيستم
شرمنده ام كه چيزهايي رو مي خوام كه نمي گم و چيزهايي رو نميخوام كه مي گم
شرمنده ام از اينكه خسته ام
شرمنده ام از اينكه بلند صحبت مي كنم ، وقتي كه هيجان زده هستم
شرمنده ام از اينكه در انتظارم
و خلاصه كلي چيزهاي ديگه كه بابتش شرمنده ام، شرمنده خودم
Monday, July 20, 2009
روحش شاد
Sunday, May 31, 2009
برهنه
Tuesday, May 26, 2009
دلايل قاطعي دارم كه
كلا از اين فضا و اين صحبتها و جار و جنجال هاي اين روزها حالم به هم بخوره. ادمهايي كه تا ديروز بزرگترين مشكلشون مهموني آخر هفته و باز شدن فلان رستوران جديد بوده حالا يك شبه روشنفكر مي شن ، حرفهاي گنده گنده مي زنن و هر كدام به رنگي (!) در مي آن كه صرفا از مد عقب نمونن
كسي در مملكت نيست كه بتونه در مخيله اش هم بگنجونه در عرض چهار سال بيست هزار (!) اختراع در مرز پر گهر به ثبت رسيده باشه. پس از اين بابت ما مصداق عملي "فرض محال ، محال نيست" شده ايم كه بر ما واجب است حمد و سپاس ايزد منان را ، نه ببخشيد ، سپاس از حضرت ولي عصر
سياست هويج و چماق ، به صورت بومي شده بايد به سياست چماق و پانسمان تغيير نام دهد
البته براي خودم دلايل قاطعي دارم كه بازي " بد و بدتر" مثل بازي گل يا پوچه كه چون گل مدتهاست خشك شده ، به "پوچ يا پوچ" تغيير ماهيت داده. پس من بازي نمي كنم
Tuesday, May 5, 2009
مهمان ناخوانده
توي همين سرك كشيدن ها بود كه ناغافل فهميدم قرار يه نشست دوستانه رو گذاشتند اونهم كجا توي يه كافه درست نزديك محل كار من خيلي به خودم نهيب زدم كه بابا تاحالاشم تو زيادي فضولي كردي هر چي گفتن خوندي توي هر كاري كه كردن سرك كشيدي ديگه بسه ولي باز هم وسوسه شدم . پيش خودم گفتم ميرم و از دور تماشاشون مي كنم . يعني مي خواستم اصلا خودمو نشون ندم
خيلي بي سر و صدا آمدم و نشستم روي يه ميز كوچك كنار پنجره كه ديدم يه خانم خوش تيپ آمدو روي يه ميز بزرگ نشست. از حالت انتظارش حدس زدم بايد يكي از بچه ها باشه ولي نمي دونستم دقيقا كيه . يه كم فكر كردم و به رفتارش دقت كردم . ديدم قيافه جديش به مهندسا مي خوره. تازه چون اولين نفر بود گفتم لابد كسيه كه قرار را گذاشته. پس تقريبا يقين كردم كه اون خانم خوش تيپه جينا است
Thursday, April 23, 2009
پيري
Tuesday, April 21, 2009
1- راستش از ديروز يه حس غريبي داشتم. از اول سال جديد شمسي ، تعطيلات آخر هفته در محل كار من از پنجشنبه و جمعه ، به جمعه و شنبه تغيير پيداكرده. الان نمي خوام براتون بگم كه كلا با اين موضوع موافقم يا نه. علت اينكه اين موضوع رو بهتون گفتم اين بود كه ديروز يكشنبه و در واقع اولين روز كاري من در هفته جديد محسوب مي شد. پس مي تونين حدس بزنين كه كلا زياد سرحال نبودم و اصلا حوصله كار كردن نداشتم. البته راستشو بخواين كار خاصي هم نداشتم. تا حالا هزار تا كار انجام شده ام داره روي ميز آقاي رييس خاك مي خوره تا بلكه وقت كنه نظري بهشون بندازه و تاييد نهايي رو بده براي انجام بقيه مراحل. البته چندان بدم نيست ، چون حالا حالاها براي كار جديد سراغم نمي ياد. خلاصه بعد از يك كم چرخيدن توي اي - ميل هايم ، رفتم سراغ يك وبلاگ كه خيلي تصادفي پيداش كردم و اين روزا هر از گاهي بهش سر مي زنم. همين جوري از روي نظرات ، خودم رو سپردم به هزار توي وبلاگ هاي محتلف. يك آن به خودم اومدم ديدم ساعت 4:30 عصره و وقت رفتن شده. حس و حال غريبي داشتم. ديروز به خيلي جاها سر زدم ، كه خيلي هم با هم متفاوت بودند ، ولي همشون به نظرم توي يك چيزي مشترك آمدند و اون هم حس غريب آدم بودنه! يك جوري احساس كردم هممون دردهاي مشترك و تا حدي احساسات مشترك داريم.
2- توي همين وبگردي ديروز ، فهميدم كه ماها شانسي زنده ايم. اينو قبلا هم مي گفتم ولي ديروز مطالبي خوندم كه واقعا وحشت زده ترم كرد. منظورم سيستم مزخرف ( اليته به معناي عام و نه در مقام زر اندود چنانكه در ادبيات آمده ) پزشكي ايرانه كه جاي هيچگونه دفاعي نميگذاره. اشتباه نكنين ، منظورم س ي س ت م است و نه خود پزشكان. دقيقا خود سيستم!!!
3- هميشه به نظرم مادر بودن آدمو از همه احساسات زن بودنش جدا ميكرد. ديروز فهميدم اينجوري نيست. ميشه هميشه يك زن بود با همه هيجانات و احساسات زنانگي و در عين حال مادر هم بود. اليته قبلا همين حس رو راجع به سن و ازدواج و خيلي چيزهاي ديگه هم داشتم. ولي با نزديك شدن خودم به هر مرحله ديدم كاملا در اشتباه بودم.
4- خلاصه ديروز از خيلي چيزا حالم بد بود. هم بد بود و هم نبود. در واقع از اون حالهايي داشتم كه مي خواستم بشينم يه جا و ساعتها گريه كنم، همينجوري بي دليل. اينكه مي گم نمي دونم خوب بودم يا بد مال اينه كه اين حس خودمو دوست دارم . يه جوري انگار لخت لخت جلوي خودم مي ايستم و به خودم زل مي زنم. البته اين رو هم بگم كه اينجور مواقع نسبت به آدهاي دور و برم و حرفهايشون خيلي تحريك پذيرتر مي شم. همين هم باعث شد تا يك دعواي حسابي با يكي بكنم. البته متاسفانه اصلا هم پشيمان نيستم ، حتي همين الان. اگرچه اقرار مي كنم كه مستحق شنيدن آن همه داد و هوار من نبود ولي خب تا اون باشه كه بفهمه بابا منم آدمم و گاهي حوصله ندارم.
5- امروز خيلي اتفاقي فهميدم كه باباي يكي از دوستان سابق و دشمنان فعليم بر اثر سرطان فوت كرده. البته حساب اين بابا كاملا از فرزندش جدا بود و من خيلي بهش ارادت داشتم. واقعا ناراحت شدم. يك آن تمام خاطرات اون دوره اومد توي سرم. حتي دلم براي اون روزها تنگ شد. روزهاي تنبل دانشجويي با يه عالم ايده هاي آرماني و اميدهاي دست نيافتني. روزهايي كه هميشه هيجان داشت. روزهاي سبزي پلو با ماهي ، روزهاي از كلاس زدن ها و گپ زدن ها و شعر خواندن ها با همين آقايي كه الان ديگه زنده نيست. روزهاي حميد مصدق ،باغ دماوند، ميني بوس سواري ، نان بربري ، شميم و مرواريد، بام تهران ، خانه عمو و.... آخ كه يادش بخير
Sunday, April 5, 2009
درد بي دردي
Saturday, October 13, 2007
چرند و پرند
Friday, June 8, 2007
درهم و برهم
Friday, March 9, 2007
مُسكِن
Friday, February 9, 2007
افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
از همون وقتا كه مي گم يادم مي ياد حدوداي شانزده هفده سالگي بود كه همش دنبال اين بودم تا بشم يه نمونه عيني براي اين جمله اين وسط حرف و حديثاي زيادي هم مي شد كه ناخواسته منو تو اين راه مصمم تر مي كرد يادم مي ياد سال سوم دبيرستان يك معلم حسابان داشتيم كه نسبتا جوون بود و با ما بچه ها ميونه خوبي داشت من سر كلاسش ميز جلو مي نشستم درست روبروي ميز خودش خيلي وقتا بچه ها كه پاي تخته تمرين حل مي كردن خانم معلم شروع مي كرد با من گپ زدن نمي دونم چه حكايتي بود كه از خيلي كوچيكيا هم معمولا ترجيح مي دادم با بزرگنر از خودم طرف صحبت بشم بزرگتر كه شدم ياد گرفتم كه چيكار كنم تا بزرگنرها هم دلشون بخواد با من درددل كنن خلاصه اون روز ديدم زياد سر حال نيست روحساب رفاقتي كه تو اون عالم بينمون پيش اومده بود ازش پرسيدم خانم چيزي شده گفت نه چيز مهمي نيست يكي از دوستاي قديمي دوران دانشكده ام از خارج اومده بهش گفتم خوب اين كه خيلي خوبه پس چرا ناراحتين گفت آخه مي دوني من تو دوران دانشكده يهو عاشق شدم ازدواج كردم و بچه دار شدم و با اينكه خيلي تو درس موفق بودم ديگه نشد كه ادامه اش بدم پريدم تو حرفش كه خوب اينا كه گفتين همش خيلي خوبه كه با صداي گرفته بهم گفت نه مي دوني اگه منم مثل اون فكر مي كردم الان خيلي موفق تر بودم اين دوستم الان دانشجوي دكتراي يكي از دانشگاه هاي معروف اونجاست اون وقت من با همين ليسانس موندم
اون موقع طبق عادت هميشگي كه انصافا توش موفق هم بودم سعي كردم بهش دلداري بدم گفتم عوضش شما تونستي از همون چيزي كه خوندي استفاده كني باهاش كار كني كه اين خيلي لذت بخشه فكر كنم يك كم آروم شد اما حرفش منو تكون داد با خودم فكر كردم من نبايد بذارم زماني مثل اون حسرت بخورم
خوب همه اينا دست به دست هم داد تا من بيشتر و بيشتر دنبال رياضت برم به عبارتي جووني ممنوع
اوايل خيلي جالب بود همه به به و چه چه مي كردن و اين كمكم مي كرد كه سختي هاي راه برام يه جورايي قابل تحمل بشه خوب از حق نگذريم يه پيشرفت هايي هم كردم رفتم و رفتم تا رسيدم به امروز حالا مي خوام يه اعترافي كنم
حس مي كنم پير شدم حتي اگه شناسنامه چيز ديگه اي بگه
يه چيزي بهت مي گم نگو نه
هرچي زودتر به اوج برسي زودتر هم سقوط مي كني
حالا كي مي تونه بگه من بردم يا باختم
Friday, February 2, 2007
حقيقت تلخ صبحگاهي
مردم بدنت را دوست دارند
معنايش اين نيست
كه مجبور باشند
فكرت را هم دوست بدارند