Wednesday, September 15, 2010

آرام گرفتي

هر چقدر هم منطقي باشي و بگي كه خدا رو شكر راحت شد و خب 90 سال هم كم سني نبوده ، بالاخره مرگ توي اين سن يك اتفاق طبيعيه ، باز هم نمي توني ناراحت نباشي و جلوي اشكاتو بگيري

Friday, March 19, 2010

ای دریغ از تو اگر

قدیم تر ها که حال و حوصله بیشتری داشتم ، برای تبریک عید اغلب می گشتم که یک شعری ، متنی ، جمله ای چیزی پیدا کنم و چاشنی تبریک عیدم کنم و برای دوست و همکار و چه بسا دشمن هم بفرستم. فریدون مشیری هم با شعر معروف "غنچه های نیمه باز"ش ، معمولا جزء اولین انتخابهایم بود
حالا یک چند سالی می شه که تبربکهایم خلاصه می شوند در یک "سال نو مبارک" کوتاه ، تازه اونهم به کسایی که هیچ راه گریزی از تبریک گفتن بهشون ندارم
اما امروز ، با ای میل از یکی از دوستان تبریک عیدی گرفتم که متنش همین شعر مرحوم مشیری بود. . یک تکه اش خیلی به دلم نشست ، انگار بعد از این همه سال که این شعر رو از حفظ بودم ، امسال معنیش رو درک کردم
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
خوش به حال غنچه های نیمه باز
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود، هفتاد رنگ
حالا همش دارم فکر می کنم یعنی چه جوری می شه شیشه غم رو کوبید به سنگ وقتی همه سنگها به سمت تو پرتاب شده و دیگه سنگی نمونده

Sunday, February 7, 2010

دلتنگي هاي معمولي يك آدم معمولي

سلام

دلم گرفته ، نمي دونم از كجا برات بگم . مي خوام بگم ،‌اما راستش نمي تونم ، يعني واقعا نمي تونم ، مي خواي بدوني چه جوري نمي تونم ، الان بهت مي گم همه چيزهايي كه مي خوام بهت بگم توي ذهنم مي آيد . نه فقط چيزهايي كه مي خوام به تو بگم ، همه چيزهايي كه مي خوام بگم ،‌كلا بگم به همه و به تو هم ... اما بعد مي گم : خب كه چي ؟ ! حالا گيرم كه گفتي ، گيرم كه نوشتي ، گيرم كه ناليدي و گريه كردي و بقيه هم خوندن و پسنديدن و نپسنديدن و و... خب باز هم كه چي ؟ چه چيزي فرق مي كنه بين اونوقت كه بگي با حالا كه نگفتي ؟
اصلا چي مي خواستم بگم ؟ ! صب كن فكر كنم ... هيچي بابا ، حالا كه دارم فكرشو مي كنم ،‌مي بينيم واقعا مسخره تر از اونيه كه حتي فكرشو بكني . اما مي گم ،‌بهت مي گم براي اينكه بينمون حرفي نگفته نمونه ،‌حداقل از طرف من ، چون تو كه كلا ذات ناگفته هايي

مي خواستم بگم اين سومين باريه كه لاك ناخن هايم رو عوض مي كنم بدون اينكه تواونها روديده باشي
مي خواستم بگم كه يك چهارشنبه اي رفتم تاتر ، بدون اينكه بعدش با تو درباره اش صحبت كنم
مي خواستم بگم كه كلي خنديدم بدون اينكه با تو باشه و كلي گريه كردم براي تو اما بي تو
مي خواستم بگم كه كلي شبه كه هيجان زده صفحه ايميلم رو باز مي كنم به اميد اينكه تو هم همون موقع صفحه ايميل خودتو باز كني
مي خواستم بگم كه ديدي سلينجر هم رفت و هولدن رو تنها گذاشت ؟
مي خواستم بگم كاش براي يه بار هم كه شده شازده كوچولو رو مي خوندي ، كه اگه مي خوندي مي تونستم بهت بگم يعني چي وقتي شرايط عوض مي شه ولي دستورها عوض نمي شه
مي خواستم بهت بگم چقدر دلم براي ديدن اسمت روي صفحه موبايلم تنگ شده
مي خواستم بهت بگم كه همين امروز يه جايي به كلمه كتابناك رسيدم و يهو دلم برات پر كشيد
مي خواستم بهت بگم كه " حرف ما بسيار و وقت ما اندك و آسمان هم كه باراني است"، پس بيا حرف بزنيم
مي خواستم بهت بگم كه هرچي بيشتر فكر مي كنم ،‌كمتر مي فهمم كه بايد با تو چي كار مي كردم
مي خواستم بهت بگم كه وقتي نه سال پيش يك بار تو رو ديدم و ديگه نديدمت ، همونقدر به نظرم عجيب اومدي كه الان بعد از اينكه نه ماه بهم زنگ زدي و بهت زنگ زدم و اومدم و اومدي و بعد ديگه نيومدي
مي خواستم بهت بگم كه چقدر باهات راحت بودم وقتي با هم راه مي رفتيم و زمين و زمان و هرچي توي اونه رو نقد مي كرديم و چقدر سخت و دور بودي وقتي مي خواستيم از خودمون بگيم
مي خواستم بهت بگم كه با من بودي و نبودي يعني دور بودي
مي خواستم بهت بگم كه تيشه برداشتم كه بيستون بينمون رو بكنم تا صداتو از نزديك تر بشنوم ، اما نمي دونستم كه ريشه ما توي دل همين بيستون بود
پس كندم كلا از ريشه چون هيچ نهالي توي سنگ دوام زيادي نمي آره
اگه نمي كندم ، خشك مي شديم ،‌مي پوسيديم هرچند شايد چند صباحي ديرتر
راستي ،‌اگه بودي بهت مي گفتم كه ديدي بالاخره تونستم... حتي يك كلمه هم انگليسي نيست. اين همه باهات حرف زدم ، همش به فارسي، كاشكي بودي

Wednesday, August 5, 2009

شرمنده

شرمنده

اين روزها شرمندگي بيشترين حالتي است كه عميقا حسش مي كنم. چون

شرمنده ام از اينكه مي ترسم. مي ترسم براي تو ، براي خودم ، براي خواهرم ، براي كشورم ، براي آينده ام و خلاصه براي مختصر آرامش و آسايشم

شرمنده ام از اينكه تو رو مردم خطاب مي كنم ، بهت احسنت مي گم ولي جرات ندارم خودم رو بگذارم در كنارت

شرمنده ام از اينكه بي پروا مي خواهم دوستم بدارند

شرمنده ام از اينكه وقتي از زنگ زدن كسي خوشحالم ، بي دليل قهقهه مي زنم و جوابي ندارم وقتي طرف ازم سوال مي كنه : چرا بيخودي اينقدر مي خندي ؟

شرمنده ام كه دوست دارم اعتقاد داشته باشم: كسي مي آيد ، كسي كه مثل هيچكس نيست

شرمنده ام كه هستم ولي نيستم

شرمنده ام كه چيزهايي رو مي خوام كه نمي گم و چيزهايي رو نميخوام كه مي گم

شرمنده ام از اينكه خسته ام

شرمنده ام از اينكه بلند صحبت مي كنم ، وقتي كه هيجان زده هستم

شرمنده ام از اينكه در انتظارم

و خلاصه كلي چيزهاي ديگه كه بابتش شرمنده ام، شرمنده خودم

Monday, July 20, 2009

روحش شاد

اين روزها حجم اتفاقات ناگوار با چنان سرعت فراينده اي در حال ازدياد است كه حتي فرصت تاسف خوردن هم نداري
توي اين وانفساي خون و زور و حبس ، اسماعيل فصيح هم رفت تا ريه هايش بيش از اين از هواي مسموم اين روزها پر و خالي نشود
جاي خاليش پر شدني نيست
روحش شاد

Sunday, May 31, 2009

برهنه

عريان مي بينم خود را
در چشمان رهگذري كه
در فاصله قرمز شدن يك چراغ سبز براي او
و سبز شدن يك چراغ قرمز براي من
با جسمم معاشقه مي كند
و با روحم در ستيز است

Tuesday, May 26, 2009

دلايل قاطعي دارم كه

دلايل قاطعي دارم كه

كلا از اين فضا و اين صحبتها و جار و جنجال هاي اين روزها حالم به هم بخوره. ادمهايي كه تا ديروز بزرگترين مشكلشون مهموني آخر هفته و باز شدن فلان رستوران جديد بوده حالا يك شبه روشنفكر مي شن ، حرفهاي گنده گنده مي زنن و هر كدام به رنگي (!) در مي آن كه صرفا از مد عقب نمونن

كسي در مملكت نيست كه بتونه در مخيله اش هم بگنجونه در عرض چهار سال بيست هزار (!) اختراع در مرز پر گهر به ثبت رسيده باشه. پس از اين بابت ما مصداق عملي "فرض محال ، محال نيست" شده ايم كه بر ما واجب است حمد و سپاس ايزد منان را ، نه ببخشيد ، سپاس از حضرت ولي عصر

سياست هويج و چماق ، به صورت بومي شده بايد به سياست چماق و پانسمان تغيير نام دهد

البته براي خودم دلايل قاطعي دارم كه بازي " بد و بدتر" مثل بازي گل يا پوچه كه چون گل مدتهاست خشك شده ، به "پوچ يا پوچ" تغيير ماهيت داده. پس من بازي نمي كنم


Tuesday, May 5, 2009

مهمان ناخوانده

احساس عجيبي داشتم. يه جورايي خجالت مي كشيدم و معذب بودم. از طرفي مي ترسيدم از نگاه هاي سرزنش آميزشون . راستش مدتي بود كه يواشكي داشتم به حرفاشون گوش مي دادم . نه از اونم بالاتر ، توي زندگيشون سرك مي كشيدم . آخه زندگي خودم يه چند وقتي بود خيلي يك نواخت و حوصله سر برنده شده بود
توي همين سرك كشيدن ها بود كه ناغافل فهميدم قرار يه نشست دوستانه رو گذاشتند اونهم كجا توي يه كافه درست نزديك محل كار من خيلي به خودم نهيب زدم كه بابا تاحالاشم تو زيادي فضولي كردي هر چي گفتن خوندي توي هر كاري كه كردن سرك كشيدي ديگه بسه ولي باز هم وسوسه شدم . پيش خودم گفتم ميرم و از دور تماشاشون مي كنم . يعني مي خواستم اصلا خودمو نشون ندم
خيلي بي سر و صدا آمدم و نشستم روي يه ميز كوچك كنار پنجره كه ديدم يه خانم خوش تيپ آمدو روي يه ميز بزرگ نشست. از حالت انتظارش حدس زدم بايد يكي از بچه ها باشه ولي نمي دونستم دقيقا كيه . يه كم فكر كردم و به رفتارش دقت كردم . ديدم قيافه جديش به مهندسا مي خوره. تازه چون اولين نفر بود گفتم لابد كسيه كه قرار را گذاشته. پس تقريبا يقين كردم كه اون خانم خوش تيپه جينا است
كم كم بقيه هم آمدند. من خيلي ها رو نمي شناختم اما خوب يه چند تايي هم بودند كه حدس مي زدم قبلا زاغ سياهشون رو چوب زدم. قديس رو كه تا اومد شناختم . اصلا احتياجي به فكر كردن هم نداشت
وقتي همه آمدند و ديدم كه مشغول حرف زدن شدند ، دلم پر كشيد كه منم بپرم وسط جمعشون و بگم سلام من بعضي از شما رو مي شناسم ، مي دونم براي چي اينجا جمع شدين به خدا منم خيلي تنهام تو رو خدا قبول كنين كه منم با شما دوست بشم
از اين فكر آخري يه كم ناراخت شدم. احساس كردم يه جوري دارم گدايي محبت مي كنم ولي گفتم عيبي نداره يهو ياد داستان شازده كوچولو افتادم كه اون همه راه آمده بود تا دوست پيدا كنه .براي همين هم از سر جام پا شدم
با لباس سر كار يه كمكي رسمي به نظر مي رسيدم كه براي محيط كافه توي ذوق مي زد. از صداي كفشهايم جينا با كلافگي به سمتم برگشت. يه كمي جا خوردم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم. ولي سريع به خودم آمدم. كيف لپ تاپم رو روي دوشم انداختم وآمدم جلو و گفتم سلام بچه ها ، من ساناز هستم. مهمان ناخوانده نمي خواهيد؟
پي نوشت : از فونت بد عذرخواهي مي كنم

Thursday, April 23, 2009

پيري

به نظر من پيري فقط به چروك زير چشم و موي سفيد و عدد توي شناسنامه نيست. به نظر من تجربيات و خاطرات گاهي چنان تركهايي روي قلب تو مي گذارند كه حتي گذشت ساليان هم نمي تونه كامل پرشون كنه
همين جاي اين تركها هست كه مثل چين هاي پوستي باعث مي شه قلبت چروكيده بشه و كلا احساس پيري كني . حالاهرچه قدر كه زودتر شروع به تجربه كردن كرده باشي ، زودتر به پيري مي رسي
من اينو وجدان كردم ، باور كن

Tuesday, April 21, 2009

يادداشت هاي پراكنده

1- راستش از ديروز يه حس غريبي داشتم. از اول سال جديد شمسي ، تعطيلات آخر هفته در محل كار من از پنجشنبه و جمعه ، به جمعه و شنبه تغيير پيداكرده. الان نمي خوام براتون بگم كه كلا با اين موضوع موافقم يا نه. علت اينكه اين موضوع رو بهتون گفتم اين بود كه ديروز يكشنبه و در واقع اولين روز كاري من در هفته جديد محسوب مي شد. پس مي تونين حدس بزنين كه كلا زياد سرحال نبودم و اصلا حوصله كار كردن نداشتم. البته راستشو بخواين كار خاصي هم نداشتم. تا حالا هزار تا كار انجام شده ام داره روي ميز آقاي رييس خاك مي خوره تا بلكه وقت كنه نظري بهشون بندازه و تاييد نهايي رو بده براي انجام بقيه مراحل. البته چندان بدم نيست ، چون حالا حالاها براي كار جديد سراغم نمي ياد. خلاصه بعد از يك كم چرخيدن توي اي - ميل هايم ، رفتم سراغ يك وبلاگ كه خيلي تصادفي پيداش كردم و اين روزا هر از گاهي بهش سر مي زنم. همين جوري از روي نظرات ، خودم رو سپردم به هزار توي وبلاگ هاي محتلف. يك آن به خودم اومدم ديدم ساعت 4:30 عصره و وقت رفتن شده. حس و حال غريبي داشتم. ديروز به خيلي جاها سر زدم ، كه خيلي هم با هم متفاوت بودند ، ولي همشون به نظرم توي يك چيزي مشترك آمدند و اون هم حس غريب آدم بودنه! يك جوري احساس كردم هممون دردهاي مشترك و تا حدي احساسات مشترك داريم.

2- توي همين وبگردي ديروز ، فهميدم كه ماها شانسي زنده ايم. اينو قبلا هم مي گفتم ولي ديروز مطالبي خوندم كه واقعا وحشت زده ترم كرد. منظورم سيستم مزخرف ( اليته به معناي عام و نه در مقام زر اندود چنانكه در ادبيات آمده ) پزشكي ايرانه كه جاي هيچگونه دفاعي نميگذاره. اشتباه نكنين ، منظورم س ي س ت م است و نه خود پزشكان. دقيقا خود سيستم!!!

3- هميشه به نظرم مادر بودن آدمو از همه احساسات زن بودنش جدا ميكرد. ديروز فهميدم اينجوري نيست. ميشه هميشه يك زن بود با همه هيجانات و احساسات زنانگي و در عين حال مادر هم بود. اليته قبلا همين حس رو راجع به سن و ازدواج و خيلي چيزهاي ديگه هم داشتم. ولي با نزديك شدن خودم به هر مرحله ديدم كاملا در اشتباه بودم.

4- خلاصه ديروز از خيلي چيزا حالم بد بود. هم بد بود و هم نبود. در واقع از اون حالهايي داشتم كه مي خواستم بشينم يه جا و ساعتها گريه كنم، همينجوري بي دليل. اينكه مي گم نمي دونم خوب بودم يا بد مال اينه كه اين حس خودمو دوست دارم . يه جوري انگار لخت لخت جلوي خودم مي ايستم و به خودم زل مي زنم. البته اين رو هم بگم كه اينجور مواقع نسبت به آدهاي دور و برم و حرفهايشون خيلي تحريك پذيرتر مي شم. همين هم باعث شد تا يك دعواي حسابي با يكي بكنم. البته متاسفانه اصلا هم پشيمان نيستم ، حتي همين الان. اگرچه اقرار مي كنم كه مستحق شنيدن آن همه داد و هوار من نبود ولي خب تا اون باشه كه بفهمه بابا منم آدمم و گاهي حوصله ندارم.

5- امروز خيلي اتفاقي فهميدم كه باباي يكي از دوستان سابق و دشمنان فعليم بر اثر سرطان فوت كرده. البته حساب اين بابا كاملا از فرزندش جدا بود و من خيلي بهش ارادت داشتم. واقعا ناراحت شدم. يك آن تمام خاطرات اون دوره اومد توي سرم. حتي دلم براي اون روزها تنگ شد. روزهاي تنبل دانشجويي با يه عالم ايده هاي آرماني و اميدهاي دست نيافتني. روزهايي كه هميشه هيجان داشت. روزهاي سبزي پلو با ماهي ، روزهاي از كلاس زدن ها و گپ زدن ها و شعر خواندن ها با همين آقايي كه الان ديگه زنده نيست. روزهاي حميد مصدق ،‌باغ دماوند، ميني بوس سواري ، نان بربري ، شميم و مرواريد، بام تهران ، خانه عمو و.... آخ كه يادش بخير

Sunday, April 5, 2009

درد بي دردي

امروز اولين روزه كه بعد از سه هفته تعطيلي دوباره آمدم سر كار و به اصطلاح روز از نو و روزي از نو ولي امسال انگار با هرسال فرق مي كنه توي اين پنج سالي كه به طور تمام وقت كار مي كنم يعني درست بعد از فارغ التحصيليم هميشه اولين روز كاري بعد از عيد كمي كسل بود و بيشتر خواب آلود ولي انگار يه جور هيجان پنهاني همراهم بود هيجان اينكه دوباره ببينم و ديده بشم اينكه برم جلو جلو بزنم تشويق بشم غر بزنم خسته بشم نفس تازه كنم و دوباره پاشم
ولي امسال امسال خيلي فرق داشت اول اينكه نميدونم چه حكمتيه كه هرچه آدم بزرگتر مي شه اگه نخوام بگم پيرتر كه بعضي ها بگن اين حرفها هنوز برايت زوده آره هرچي آدم بزرگتر مي شه انگار فاصله سالها براش كمتر و كمتر مي شه منظورم فقط اين نيست كه بگم زمان خيلي زود مي گذره منظورم اينه كه حتي احساسات آدم هم در عرض يك سال آنقدر برايش ملموس هستند كه ميشه گفت تنها چند ساعت از بروزشون مي گذره نميدونم براي همه اينطوره يا نه ولي براي من كه اين موضوع سال به سال محسوس تر مي شه مثلا بهتون بگم دقيقا يادمه كه در روز چهاردهم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هفت هجري شمسي اينجانب در گوشه اي از ايران كهن كنج يك خونه پاي كوهي از كوه هاي سبز البرز توي شمرون قديمي نشسته بودم و خيال يه خونه كوچيك رو كنار آبهاي خليج فار س يا عرب يا هركوفتي كه هست داشتم و خيلي هم سر كيف بودم با كمي دلهره كه معمولا براي هررخداد جديد سراغم مي آيد از آن نوع دلهره ها كه عاشقشم حتي الانم كه دارم راجع بهش منويسم يه لحظسه حسش كردم
حالا مي آيم به يكسال بعد درست همون روز كذايي در سنه يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت وقتي من اينبار بيست و هفت ساله هنوزم تو همون شمرون خاطراتي اينبار نمي دونم كه حتي خيال چي رو دارم هنوزم تو دلم يك حسي هست ولي اينبار دلزدگي از خودم از تو از كارم از خونه از دوست از دشمن از غريبه از همه چيز هيچ چيز سرجاي خودش نيست و از همه بدتر من سر جاي خودش نيست كجاست اون مني كه فكر مي كرد خواستن توانستن است و سرمست بود از اينكه تو زندگي به هرچي خواسته رسيده من دلزده من تنها من خسته من سردرگم مونده كه با خودش با زندگيش چي كار كنه و چقدر مهوع كه دور و برياش نمي فهمن كه اون چقدر تهي شده و چقدر بوي تعفن ماندگي و پوسيدگي مي ده و هرلحظه بيشتر از بوي خودش حالش به هم مي خوره و از بقيه كه استفراغ هاي اونو مي بلعند براي اينكه نشون بدن دوستش دارن
دوستش دارند چه خنده دار دوستت دارم دوستم داري ديگه تحمل اين بازي مسخره رو ندارم كه تويش انگار مثل بازي يه مرغ دارم روزهاي بچگي دوست داشتن رو بايد شمرد و برايش دليل آورد تازه اون هم وقتي كه هيچي نيست و بعد مثل بازي پانتوميم با شكلكهاي مسخره سعي كني به طرف بفهموني كه موضوع بازي عشق است
در هر حال چه با حس خوب چه با حس بد دنيا داره مي چرخه و بايد باهاش چرخيد تا پرتت نكرده توي ناكجا آباد
حداقل اينومي دونم كه هنوز آمدگي نيست شدن رو ندارم

Saturday, October 13, 2007

چرند و پرند

یادم نیست دقیقا سال چندم بودم اصلا نمی دونم دبیرستان بودم یا راهنمایی ولی یک بار سر کلاس ادبیات حرف از "مهملات" شد همون معلم ادبیاتی که اصلا یادم نیست کی بود گفت در فارسی کلماتی هستند که گاهی آنها را به ضرورت وزن و آهنگ در ادامه کلماتمون می یاریم و اصلا معنی خاصی ندارند مثلا کتاب متاب یا همین چرند و پرند حالا بگذریم که چرند و پرند اسم یک روزنامه هم بوده ولی امروز این کلمه برای من یک مفهوم دیگه پیدا کرده که هردو قسمتش هم معنی داره مفهومی که اونو از دسته "مهملات" خانم معلم خارج می کنه ولی افسوس که خود این مفهوم یک مهمل بزرگ است
اول کلمه چرندو بگم چند روز پیش صبح مثل همیشه کمی بی حوصله داشتم می رفتم سر کار و به عادت یک ساله اخیر به جای موسیقی سر و صدای رادیو پیام تو ماشین پخش بود خلاصه حواسم نبود که خبر چندم بود ولی یک خبرنگار با لهجه نامتعارف خبرنگاران ایرانی که عادت دارند همه کلمات فارسی رو به فتح حرف اول تلفظ کنند اعلام کرد که یک دکتر مالزیایی قصد داره به دعوت قزاقستان به فضا بره تا اینجای ماجرا هم اونقدر توجهم رو جلب نکرد هرچند جای بسی تعجب بود که خبر سفر انوشه انصاری ایرانی مدتها بعد از اعلام در سایتهای خارجی و ایمیل های زنجیره ای توسط رسانه دولتی ایران اعلام شد به هرحال خبر به اینجا ختم نشد کم کم مساله به این کشیده شد که این پزشک با مسایل دینی خاصی روبرو شده از جمله این که در فضا و در مواجهه با طلوع و غروبهای متعدد روزی چند بار باید نماز بخواند که گویا مفتی های مالزی (الحق که اسم خوبی است برای این قسم آدمها) گفتند همان هفده رکعت کافی است بی اختیار یاد صحنه هایی از فیلم مارمولک کمال تبریزی افتادم که در اون موقع چقدر به نظرم طنز جالبی بکار برده بود حالا در کمال ناباوری می دیدم که انگار این فقط یک طنز معمولی نبوده بلکه حقیقتی بوده در لابلای سایر طنزهای آن فیلم مساله دیگر این به اصطلاح پزشک این بوده که در فضا قبله به کدام جهت است گویا این آقا حتی قرنها از حضرت مولانای ما عقب تر فکر می کرده چون مولانا که فقط روی این زمین خاکی زندگی می کرده و فکر کنم سفر به فضا حتی در مخیله اش هم نمی گنجیده گفته شش جهت است این جهان قبله در او یکی مجوی خوب بگذریم خبر با به رخ کشیدن محجبه بودن اقوام آقای دکتر ما تمام شد فکر کنم تا به اینجا با مفهوم چرند آشنا شدین
حالا میریم سراغ پرند در واقع من از این کلمه یاد بازی کلاغ پر افتادم و اینکه تو عالم بچگی باید تشخیص می دادیم چی پرواز می کنه چی نه بعدها که بزرگتر شدیم کلاغ پر سمبل حرفهای گنده تری شد
امروز که اومدم روی خط تا این مطلب مسایل فضایی رو بنویسم همین جوری که داشتم فکر می کردم تا یک اسم خوبی براش پیدا کنم یک آفلاین از دوستی اومده بود که ماجراشو براتون تعریف می کنم یکهو یادم به کلاغ پر افتاد و بقیه قصه که اول مطلب اشاره کردم
آفلاین درباره خبر نه چندان جدید ولی هنوز تکان دهنده دریای خزر و سهم ما از این سفره برکت خیز بود توی این آفلاین خواسته بودن هر کسی به نحوی که می تونه اعلام کنه که با سهم پیشنهادی هشت درصدی برای استفاده از خزر مخالفه منم گفتم حالا که دریای خزر هم "پر" بذار اینجا اینو بگم هم خواسته اون بابا اجابت می شه هم اینکه مطلب بی نام من اسم و رسمی پیدا می کنه

Friday, June 8, 2007

درهم و برهم

این جمله که هیچوقت نمی تونی تو زندگی همه چیزو با هم بدست بیاری یا همه آدمها را راضی نگه داری ، جمله جدیدی نیست. فکر کنم همه تو زندگیشون یا وقتی داشتن یکی رو با نصیحت های فلسفیشون خفه می کردن یا وقتی یکی دیگه داشته با اونها این کار رو می کرده ، گفته یا شنیده باشن. تقریبا همه هم به درستی این مطلب باور دارن . اما تو عمل ، نمی شه که نمی شه! و
می دونی تازگیها فکر می کنم همه زندگیم داره تو چرخ و فلک می گذره که سرعتش داره تندتر و تندتر می شه. یعنی پیش میاد که می گم خوب انگار همه چیز داره خوب پیش می ره. این همون وقتیه که رسیدم بالای بالای چرخ و فلک. اما ، تا می خوام نفسی تازه کنم و یه دیدی به منظره های دور و بر بزنم ، یهو با سرعت زیاد هلم می دن به پایین و دوباره از نو...و
بدیش اینه که اینقدر این بالا و پایین رفتن ها تکراری شده که دیگه از مسیر هم داره حالم به هم می خوره. میدونی فرمول این روزهای زندگی من شده "محافظه کاری و ایجاد تعادل بین نیروهای متضاد زندگی از نوع اجتماعی ، خانوادگی ، احساسی و غیره" که نهایتا داره به فروپاشی کل این سیستم مزخرف که "من" نام داره می انجامد. حالا که مشکل رو گفتم ، چند گزینه راه حل هم پیشنهاد دارم که خوشحال می شم بقیه هم گزینه پیشنهادیشون رو اعلام کنن: و
حذف کامل عوامل موجودو تنفس در خلا
حذف بعضی عوامل و انحطاط در سایر موارد
حذف من به عنوان سیستم معیوب در تنیجه فرآیند آنتروپی
اعتماد به طبیعت به عنوان عامل انحطاط سیستم های ناکارآمد که می تواند به حذف عوامل و یا سیستم بیانجامد
تحمل ، تحمل و خفقان
پ.ن فعلا گزینه آخر به عنوان سهل الوصول ترین گزینه مورد اجراست ، اگرچه نتیجه آن منجر به اعمال محتوم یکی از گزینه های بالایی در آینده نزدیک می گردد. و
و

Friday, March 9, 2007

مُسكِن

يه وقتايي توزندگي پيش مي ياد كه سردردهاي روزمره امونتو مي بره ؛ سرگيجه هم بهش اضافه مي شه تا فقط آرزو كني كاش بشه از همه چيز ، حتي از بدنتم فرار كني . اونوقت يهو ، خيلي اتفاقي يه مُسكِن به دستت مي رسه كه يه چند وقتي آرومت مي كنه ؛ خيليا مي گن چند وقتش به قوت مُسكِنه مربوطه ، اما من مي گم به خودت بستگي داره كه تا حالا چقدر از اينجور چيزها استفاده كرده باشي. مي دوني هميشه ترسم اينه كه يه روز ديگه هيچ زهرماري رويم اثر نكنه
بگذريم ، خلاصه همه اينا رو گفتم كه بگم اين پاييني رو اگه امتحان نكردي ، بگير اين دفعه كه دردت اومد بنداز بالا ، برا من يه چند روزي جواب داد ، ببين برا تو هم كار مي كنه
زندگي مثل شطرنج مي مونه ؛ اگه بازي رو بلد نباشي ، همه مي خوان يادت بدن ؛ ولي اگه خوب بازي كني ، همه مي خوان تو رو شكست بدن

Friday, February 9, 2007

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم

راستشو بگم يادم نمي ياد از كي و كجا شروع شد اما از وقتي يادم مي ياد ، هميشه اين جمله داشته توي سرم مي چرخيده كه اگه كسي بتونه نيروي جوونيشو با تجربه هاي ميانسالي يك جا جمع كنه ، مي تونه دنيا رو فتح كنه
از همون وقتا كه مي گم يادم مي ياد حدوداي شانزده هفده سالگي بود كه همش دنبال اين بودم تا بشم يه نمونه عيني براي اين جمله اين وسط حرف و حديثاي زيادي هم مي شد كه ناخواسته منو تو اين راه مصمم تر مي كرد يادم مي ياد سال سوم دبيرستان يك معلم حسابان داشتيم كه نسبتا جوون بود و با ما بچه ها ميونه خوبي داشت من سر كلاسش ميز جلو مي نشستم درست روبروي ميز خودش خيلي وقتا بچه ها كه پاي تخته تمرين حل مي كردن خانم معلم شروع مي كرد با من گپ زدن نمي دونم چه حكايتي بود كه از خيلي كوچيكيا هم معمولا ترجيح مي دادم با بزرگنر از خودم طرف صحبت بشم بزرگتر كه شدم ياد گرفتم كه چيكار كنم تا بزرگنرها هم دلشون بخواد با من درددل كنن خلاصه اون روز ديدم زياد سر حال نيست روحساب رفاقتي كه تو اون عالم بينمون پيش اومده بود ازش پرسيدم خانم چيزي شده گفت نه چيز مهمي نيست يكي از دوستاي قديمي دوران دانشكده ام از خارج اومده بهش گفتم خوب اين كه خيلي خوبه پس چرا ناراحتين گفت آخه مي دوني من تو دوران دانشكده يهو عاشق شدم ازدواج كردم و بچه دار شدم و با اينكه خيلي تو درس موفق بودم ديگه نشد كه ادامه اش بدم پريدم تو حرفش كه خوب اينا كه گفتين همش خيلي خوبه كه با صداي گرفته بهم گفت نه مي دوني اگه منم مثل اون فكر مي كردم الان خيلي موفق تر بودم اين دوستم الان دانشجوي دكتراي يكي از دانشگاه هاي معروف اونجاست اون وقت من با همين ليسانس موندم
اون موقع طبق عادت هميشگي كه انصافا توش موفق هم بودم سعي كردم بهش دلداري بدم گفتم عوضش شما تونستي از همون چيزي كه خوندي استفاده كني باهاش كار كني كه اين خيلي لذت بخشه فكر كنم يك كم آروم شد اما حرفش منو تكون داد با خودم فكر كردم من نبايد بذارم زماني مثل اون حسرت بخورم
خوب همه اينا دست به دست هم داد تا من بيشتر و بيشتر دنبال رياضت برم به عبارتي جووني ممنوع
اوايل خيلي جالب بود همه به به و چه چه مي كردن و اين كمكم مي كرد كه سختي هاي راه برام يه جورايي قابل تحمل بشه خوب از حق نگذريم يه پيشرفت هايي هم كردم رفتم و رفتم تا رسيدم به امروز حالا مي خوام يه اعترافي كنم
حس مي كنم پير شدم حتي اگه شناسنامه چيز ديگه اي بگه
يه چيزي بهت مي گم نگو نه
هرچي زودتر به اوج برسي زودتر هم سقوط مي كني
حالا كي مي تونه بگه من بردم يا باختم

Friday, February 2, 2007

حقيقت تلخ صبحگاهي

اين شعر رو توي شلوغي هاي ميز خواهرم پيدا كردم. يادمه يه دفعه خودش چند وقت پيش برام خونده بودش شعر كوتاهيه از ريچارد براتيگان و ترجمه عليرضا بهنام
فقط چون كه
مردم فكرت را دوست دارند
معنايش اين نيست
كه مجبور باشند
بدنت را هم دوست بدارند
همين الان كه اينو مي نوشتم ديدم اگه بخوام به اين شعر تضمين كنم اين جوري مي نويسمش
فقط چون كه
مردم بدنت را دوست دارند
معنايش اين نيست
كه مجبور باشند
فكرت را هم دوست بدارند

Tuesday, January 30, 2007

تولد

چند وقتيه تو فكرمه كه يه وبلاگ درست كنم. هي با خودم كلنجار مي رفتم كه آخه بابا تو چي داري كه بخواي بگي . اين اداهاي روشنفكري از تو گذشته و ... خلاصه از دلم اصرار و از قلبم انكار، تا بالاخره دلو به دريا زدم و اين بلاگ رو درست كردم . وقتي با خودم فكر مي كنم ، مي بينم عمده دلايل تمايلم براي ساختنش عبارت بود از :
- تازگي ها عادت به وبلاگ خواني پيدا كردم . گاهي وقتي كاملا از دور و برم كلافه مي شم يا تو اداره دست و دلم به كار نمي ره ،‌ سري به بلاگ بعضي دوستان مي زنم. راستش يه جايي خوندم اگه مي خواين محيط كارتون براتون قابل تحمل بشه ، به خودتون يادآوري كنين كه بيرون از محل كار چي هستين. من كه بي رودربايستي مي دونم چيز خاصي نيستم ، ولي گذري به نوشته هاي بعضي دوستان و خواندن خاطره ها و نوشته هاشون بهم مي گه تو زندگي چيزهاي ديگري هم هست. اين حس معمولا بهم آرامش مي ده. فكر كردم اگه وبلاگ منم مسكن بعضي ها بشه تو چنين لحظاتي چقدر خوبه!
- يكي از دغدغه هاي اين روزهاي من اينه كه هرچه با خودم فكر مي كنم ، تو يكي دو سال اخير هيچ چيزي رو پيدا نمي كنم كه به عنوان سرگرمي جدي و يا يه جور انگيزه دنبالش كرده باشم. اصولا من هيچ وقت تو زندگيم آدمي نبودم كه سرگرمي جدي داشته باشم. اگر هم يه چيزهايي بوده ، بيشتر تحت تاثير دور و بريام انتخابشون كردم وخيلي زود و مقطعي هم رهاشون كردم ! فكر كردم يه جورايي بايد براي خودم يه همچين چيزي دست و پا كنم. شايد عادت به نوشتن و تقسيم اون با ديگران تمرين خوبي باشه . شايد هم ديگران بتونن با نظراتشون يه ايده هايي بهم بدن.
- اما اون چيزي كه نهايتا باعث شد قوه به فعل برسه ، ديدن بلاگ يكي از دوستانم بود كه خيلي اتفاقي بهش برخوردم. خوب راستش من هرچه وبلاگ دور و برم بود كه مي خوندم ، ميديدم كه يا درباره اون سرگرمي هاي جديشون مقاله و جمله و ... چيزاي جالب مي نويسن؛ كه من هيچ چيزي ندارم. يا اگه ذوق هنري يا ادبي دارن به قلم فرسايي درباره اونها مي پردازن؛ يا دست كم مسايل روز ادبي ، اجتماعي ، هنري ... رو نقد و بررسي مي كنن. خوب ! منم كه به دليل يه جور بيماري مزمن به نام " همه چيز در دنيا احمقانه است" نمي تونستم راجع به هيچ كدوم از اين چيزها بنويسم؛ تازه همين وبلاگ نويسي هم مدتها طول كشيد تا قبول كردم " احمقانه " نيست. تا اينكه وبلاگ دوستم رو ديدم كه راجع به خودش ، احساسات روزانه اش ، مسافرتهاي تفريحي و خيلي چيزهاي روزمره و ساده ، اونهم به زبون خيلي راحت نوشته بود. لابد از اين وبلاگ ها هم زياده و به تور من نخورده بوده! خلاصه، گفتم حالا كه مي شه اين جوري هم نوشت ، بذار منم يه امتحاني بكنم.
خلاصه نميدونم بلاخره تا كي اين نوشتن دوام مياره يا دوباره مرضم عود مي كنه و ...
بايد ديد!